تبليغاتX
يه چيزي شبيه عشق

يه چيزي شبيه عشق

يه بهونه براي زندگي







تـوضـیـحـات

خدایا در این برهوت عاطفه
هر که را که تتمه دلی برای
مهرورزیدن است گرامی بدار
وسرش را به سنگ جفا آشنا مکن


ا مـکـانـات
صفحه ی اول
پست الکترونیک


نـویـسـنـده


آ ر شـیـو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندهای روزانه

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


لـیـنـکهـا
آخرين سايه
آخرین صدا
ای که از کوچه دلتنگی ما میگذری
دیوانگی همیشه همراه عشق است
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است
عشقولانه
...:کشور طنز غزل:..
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


* طراح قالب*

www.TakTemp.com


* كدهاي جاوا*


تنه رود همهمه آب ، من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب

میونه باور و تردید ، میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا

با تو پر شور و نشاطم ، تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی ، من تو آهنگه صداتم

مثله خنده رو لباتم ، مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم

دشت پونه های وحشی ، رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد ، شعله ی گرم نوازش

بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم



نویسنده: امیر
ساعت: 10:10
تاریخ:
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387


يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی

 
 

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..

                                

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..

تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..

می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..

می بينی ديگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..

                               

از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم

 

 خوشگل شدياااا

 

بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..

 

گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..

 

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟


نویسنده: امیر
ساعت: 16:21
تاریخ:
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387


خسته ام از حرف سکوت

خسته ام از هر واژه که با تنهایی همراه استا

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق  نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دری به سوی امید 

 


نویسنده: امیر
ساعت: 20:45
تاریخ:
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387


از همين امشب زير لب دعايت مي كنم              

اشك ميريزم دو چشم را فدايت مي كنم

در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام

هر چه مي خواهي بگو. من هم دعايت مي كنم

خسته اي طاقت نداري. پس رهايت مي كنم

رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو

رفته ام قربان عكست چشم زير پايت مي كنم


نویسنده: امیر
ساعت: 11:24
تاریخ:
جمعه ششم اردیبهشت 1387


روزی خداوند با یکی از بندگانش بر روی ساحل قدم می زد. خدا تمام زندگی بنده اش را از آغاز تولد

تا به امروز نشانش داد . بنده دید که در تمام مراحل زندگی اش دو تا رد پا وجود داره. از خدا پرسید :

این دو جای پا مال چه کسانی است که در تمام مراحل زندگی من وجود دارد؟ خدا گفت : یکی از آن جای

پاها از آن توست و دیگری از آن من است. بنده یک بار دیگر زندگی اش را از آغاز نگاه کرد. دید که در

مراحلی از زندگیش که خیلی سختی کشیده فقط یک جای پا وجود داره. از خدا پرسید : خدایا تو که

از ابتدای خلقت با من بودی چرا در سختی ها مرا تنها گذاشتی و فقط رد پای من آنجاست؟

خدا گفت : آن جای پا مال تو نیست بلکه از آن  من است که هنگام سختی ها تو را در آغوشم

گرفتم و از آن عبور می دهم.


نویسنده: امیر
ساعت: 21:45
تاریخ:
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387


اگه يکي رو ديدي، وقتي داري مي‌خندي برمي‌گرده نگات مي‌کنه، بدون واسش قشنگي.

 

اگه يکي رو ديدي، وقتي داري ميفتي زمين، برمي‌گرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي.

 

اگه يکي رو ديدي، وقتي داري رد ميشي برمي‌گرده و نگات مي‌کنه، بدون براش مهمي.

 

بدان که اگر کسی را براي يک‌بار، يک‌روز، دوست دارم، تو را براي هميشه دوست دارم. من عشق را در تو، تو را در دل دل را به هنگام تپيدن به خاطر تو دوست دارم.


نویسنده: امیر
ساعت: 21:39
تاریخ:
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387