گفتی از عشق شبی پر تب وتابم کردی
من خاموش شکستم تو شهابم کردی
چه شد آخر دل دریایی من راست بگو
این چه رازی است که محتاج سرابم کردی
هر زمان از دل سنگت که شکایت کردم
با سکوتی پر از اعجاز جوابم کردی
آمدم با دل مجروح بپرسم آخر
به چه جرمی است که پابندعذابم کردی
توگذشتی و ترک خورد غرورم رفتی
ازدر خانه ی احساس جوابم کردی

نویسنده:
امیر
ساعت: 23:33
تاریخ: یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
داشتيم تو جاده مي رفتيم كه چشمم افتاد به يه تابلو كه روش نوشته بود دوست داشتن دل مي خواد نه دليل

نویسنده:
امیر
ساعت: 23:11
تاریخ: یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.
اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین
نویسنده:
امیر
ساعت: 1:33
تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

خواستم فراموشت کنم
اما باز هم هوا بارانیست
شیشه ها باز هم میگریند
وبه یاد شب بارانی ما
اشکهای حسرت دوری تو میریزند
.
ولی اینبار
روی شیشه
جای انگشت تو هم خالی است ....
باز هم هوا بارانی هست
نویسنده:
امیر
ساعت: 1:18
تاریخ: یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني سر بدار آويختن
عشق يعني مست و بي پرواشدن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
نویسنده:
امیر
ساعت: 23:15
تاریخ: جمعه هفدهم اسفند 1386
عشق يعني کوچه اي دور و دراز با هزاران سختي و شيب و فراز عشق يعني عطر گل هاي بهشت عشق يعني زندگي و سر نوشت ........

نویسنده:
امیر
ساعت: 22:54
تاریخ: جمعه هفدهم اسفند 1386
به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.

نویسنده:
امیر
ساعت: 15:53
تاریخ: جمعه هفدهم اسفند 1386
دلم برات تنگ شده.....اما من.....من میتونم این دوری رو تحمل کنم.....به فاصله ها فکر نمیکنم.....میدونی چرا؟؟آخه...جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم.....رد احساست روی دلم جا مونده.....میتونم تپش های قلبت روبشمارم.....چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.....حالا چه طور بگم تنهام؟؟چه طور بگم تو نیستی؟؟چه طور بگم با من نیستی؟؟آره!!خودت میدونی.....میدونی که همیشه با منی.....میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی.....آخه.....تو،توی قلب منی.....آره!تو قلب من.....برای همینه که همیشه با منی.....برای همینه که حتی یه لحظه هم از من دور نیستی.....برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم.....آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه.....هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم.....دیگه نمیتونم تحمل کنم.....دستامو میزارم روی صورتم و یه نفس عمیق میکشم.....دستامو که بو میکنم مست میشم.....مست از عطر ت.صدای مهربونت رو میشنوم.....و آخرهمه این ها.....به یه چیز میرسم....به عشق و به تو.....آره..... به تو.....اونوقت دلتنگیم برطرف میشه.....اونوقت تو رو نزدیک تر از همیشه حس میکنم.....اونوقت دیگه تنها نیستم. حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.....به این تنهایی دل بستم.....حالا میدونم که این......تنهایی خالی نیست.....پر از یاده عشقه.....پر از اشکهای گرم عاشقونه
دوستت دارم عشق من
نویسنده:
امیر
ساعت: 14:51
تاریخ: جمعه هفدهم اسفند 1386
کلاس ادبيات معلم گفت: ... فعل رفت را صرف کن!... رفتم ..رفتي. رفت.. ساکت ميشوم ميخندم !... ولي خنده ام تلخ ميشود،... استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت ... و دلم شکست، غم رو دلم نشست، رفت شاديم بمرد، شور از دلم ببرد ،... رفت ..رفت ..رفت... و من ميخندم و ميگويم... خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است ... کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم
نویسنده:
امیر
ساعت: 13:47
تاریخ: جمعه هفدهم اسفند 1386
به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.
به ابر گفتم عشق چيست؟باريد.
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست
نویسنده:
امیر
ساعت: 13:35
تاریخ: جمعه هفدهم اسفند 1386
گفتي برو و ديگه خوابم رو ببين
ولي نمي دونستي كه بي تو من خواب ندارم
ادمها ميگن كه ادم براي رسيدن به عشقش بايد از تمام دنيا بگذره
ولي تو تمام دنياي مني من چطور ازت بگذرم.؟؟؟
نویسنده:
امیر
ساعت: 13:22
تاریخ: جمعه هفدهم اسفند 1386

.::بی تو تنهای تنها::.
سکوتی بر لبانم
عشقی پیداست
بدونه تو هیچ هستم
ندارم من امیدی به فردا
آه
شبم تاریک و سرده
برای عاشقی چون من
سکوتی این چنین آوازه مرگه
آه عشق من
بیا بر گرد دوباره
که چشمام
هنوز در انتظاره
برای دیدن تو
دلم چه شوقی داره تو شبهام
ای تنها ستاره
نویسنده:
امیر
ساعت: 15:29
تاریخ: پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386